واژه غيرت بيش از آنچه معنی و مفهوم آن بر همگان روشن باشد, در گفتگوهای روزانه
مردم بکار می رود. واقعيت اين است که اگر پژوهش کوتاهی از مردم بشود که غيـرت
را تعريف کنند, بی ترديد پاسخها پراکندگی خواهد داشت, اما آنچه به مفهوم همگان
نزديک تر است غيرت را در راستای حميت , احساس حسادت شديد , احساس افتخار
و پشتيبانی از خانواده و غيره قرار می دهد .
آفتاب باش
تا اگر نخواهی
به جايی بتابی
نتوانی .....
با تشکر از برزخ
اگر زندگی روزمره شما حقيرانه است.
سرزنش اش نکنيد.
تقصير شماست که ذوق شاعرانه زيستن نداريد.
يه نسيم نمناك خنك
يه آسمون پر از ستاره
يه دوست هم فكر
يه نكاه گرم
و يه دل پر اميد
برات دعا ميكنم
با تشکر از برزخ
به يکديگر عشق بورزيد , اما عشق را به بند نکشانيد , بگذاريد ميان با هم بودنتان فضايی و
فاصله ای باشد .
با يکديگر بخوانيد و برقصيد و شادمان باشيد , اما بگذاريد هر يک از شما تنها باشد در کنار
هم بمانيد اما نه چسبيده به هم .
اگر اولش به فکر آخرش نباشی , آخرش به فکر اولش می افتی .
لذتی که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال است و در وصال بيم فراق.
لحظاتی را طی کرديم تا به خوشبختی برسيم اما وقتی رسيديم فهميديم خوشبختی همان
لحظات بود .
باتشکر از سمبل
در همه امور بشری, تلاش هست و نتيجه .
و نيروی تلاش, معيار نتيجه است .
تصادف وجود ندارد.
موهبت ها و قدرت ها و داراييهای مادی و معنوی نتيجه ی تلاشند.
انديشه های تکميل شده هدفهای به انجام رسيده و روياهای تحقق يافته .
رويايی که در ذهنتان تجليل می کنيد و آرمانی که بر تاج و تخت دلتان می نشانيد
بنا کننده ی زندگيتان است , چنان خواهيد شد.
با تشکر از پاييزان
هيچ جوانی در هيچ کجای دنيا نمی آيد, بگه : من يک جوان هستم
بپرسی: پس کودکی؟
می گه: بچه خودتی,برو هر وقت سنت دو رقمی شد بيا
بپرسی: پس بزرگی؟
می گه: نه بابا, هنوز دهنمان بوی شير می دهد ؟
بپرسی: بايد از مامانت اجازه بگيری؟
می گه: داداش! من خودم بچه دارم !
بپرسی: چند تا بچه, اصلا مگر ازدواج کردی, نکند می خواهی زن بگيری؟
تا بناگوش سرخ می شود.
سرش را پايين می اندازد و بعد می گويد : خب کاری نداری؟
جوان يعنی همين !
خيلی ها جوانند و خيلی ها نيستند
اما از آن عدهای که نيستند, عدهای هستند که می خواهند ادای جوانی را در بياورند
می پرسی: ادای جوانی يعنی چه ؟
می گه: يعنی همين
من در سن رشد به سر می برم, من در شرايطی هستم که با کوچکترين حرفی به من
بر می خورد,من حساسم !
اصلا قربون چشمهای نزديک بينت برم , اين جوشهای صورتم رو می بينی, اينها غرور
جوانيه من ......
می گم: حالا اينقدر جوش نزن, اين حرفها حرف های بزرگترهای اخمويی است که فقط
گاهگاهی ياد جوانی شان می افتند و از جوانی هم همين ها را به خاطر دارند.
اما ما چی؟ ما خود خود جوانيم و شايد خود خود جوانی
اين که بخواهيم اصرار کنيم و داد و فرياد راه بياندازيم
آخر ناسلامتی جوان داريم تا جوان!
آره جوانی , جوانی در دل است
جوانی برای آنان که پر از ايمان و اميد هستند جاودان است .
آدرس دست نوشته های بروز شده من
http://weblog.zendehrood.com/chekad
راستی که تو چه آدمی هستی
آدم از سکوت دلش می گيره
دق می کنه از بی حرفی
آدم حرف نزنه چکار بکنه
لالمونی بگيره که چی ؟
زبون خلق شده که تکونش بدی تا صدا ازش در بياد
بالاخره بايد با ديوار فرقی داشته باشيم يا نه ؟
اصلا حرفه که حرف می آره
سکوت چی می آره
جز هيچ حاصلش چيه
مگه از قديم گفته نشده حرف نشخوار آدميزاده
آدم اگه يک ساعت حرف نزنه , زبونم لال , می ترکه
آدم حرف نزنه بهش می گن : يارو ديونه س !
خيلی تخفيف بدن می گن : فلانی يه چيزيش می شه !
راستی نمی خواهی که دستی , دستی يه اسم روت بذارن , هان ؟
واقعا که سکوت چه نعمتيه !
چرا هميشه بايد حرافی کرد ؟
البته واضح و مبرهن است که سکوت حالت بدی است .
از قديم اهل حرف را از سکوت کنندگان بيشتر می پسنديدند و برخی را هم عقيده بر اين است که خلق چانه
اصالتا کار کردی جز تسهيل حرافی ندارد .
از مهمترين و شايد اصلی ترين خواص حرافی اين است که به مخاطب مجالی داده نمی شود و گوينده هميشه
بر ...... مراد سوار است و مقصود حاصل .
زندگی به من آموخت که چگونه اشک بريزم
اما به من نياموخت که چگونه سرازيرش کنم
زندگی به من آموخت که چگونه دوست داشته باشم
اما به من نياموخت چگونه فراموش کنم
هر وقت دلم برات تنگ می شه ميرم پشت
ابرها زار زار گريه می کنم
پس يادت باشه هر وقت بارون را ديدی
بدون دلم برات تنگ شده
راستی اين فصل بارون نمی آد.
با تشکر از سمبل
ذهن , قدرت برتری است که شکل می بخشد و می سازد . و آدمی ذهن است , و همواره ابزار انديشه به دست
آنچه را اراده می کند شکل می بخشد و هزاران شادمانی به بار می آورد و هزاران اندوه .
در خفا می انديشد و عيان می گردد , پيرامونش عينک اوست .
آدمی تنها زمانی می تواند آدميت خود را آغاز کند که از ناله و فغان باز ايستد , و عدالت نهانی را بجويد که زندگيش را تنظيم می کند .
با تشکر از پاييزان
سپاه توران که مقابل ايرانيان رسيد , تقريبا نيمی از ايران را درنورديده بود و بسياری را کشته بود و مردمان زيادی را به اسارت گرفته بود. گفتارشان اين بود که مردی از شما تيری بيندازد , هر جا پيکان بر زمين نشست , مرز ايران و توران خواهد بود . تورانيان , اقوام مهاجری که جنگ های بسياری را بر ايران تحميل کردند , از روی غرور و بی آنکه ايرانی را بشناسند , چنطن پيمانی بستند که ناگهان از ميان جمعيت , بزرگ مردی بلندتر از ديگران فرياد برآورد : منم آرش ...
تير آرش فرسنگ ها را پيمود و در سرزمين فرغانه بر تنه ی درخت گردويی کهنسال فرود آمد تا تورانيان ناکام به مرزهای پيشين بازگردند .
ياد مان اين حادثه در روز تير از ماه از ماه تير جشن تيرگان بزرگ داشته می شود . تير در اوستا
تيشتريه و در پهلوی تيشتار نام ستاره ای است که شعرای يمانی نيز ناميده می شود و ستاره ی
باران است . در اوستا نام يکی از ايزدان است , يعنی ايزد باران و ترسالی که چهاردهمين يشت ويژه
اين ايزد می باشد که در آن شروع پيکار اين ايزد با ديو خشکی به شکل شاعرانه ای آورده شده است .اين جشن در ميان زرتشتيان دوره ی 10 روزه ای داشت , يعنی ( از تير روز ) از تير ماه شروع
می شود به باد ايزد يعنی ده روز بعد پايان می گرفت . زرتشتيان برای اين جشن اهميت فراوانی
قائلند . در اين روز قبای نو می پوشند , نقل و شيرينی و ميوه و خوراکی های سنتی پخش می کنند
پيش از جشن خانه را پاکيزه می کنند . بامدادان شستشو می کنند و خواندن نيايش های ويژه از اوستا در اين روز بسيار نيکوست . بيش از همه کس , بچه ها در اين جشن بهره می بردند . با تار
های نخی و رنگينی که به مچ دست می بستند , در کوچه ها و خانه ها و بر بام ها می دويدند و ترانه
می خواندند و در کنار نهرها و جوی ها به آب می پريدند يا به هم آب می پاشيدند . امروزه زرتشتيان تير و باد نخ هفت رنگ ابريشمی تابيده شده , را که در تير روز به دست بسته اند , در باد
روز ( 10 روز بعد ) به ياد تير آرش به باد می سپارند .
دليل اين که گاه مردم ما را می آزارند اين است که روح آنها توجه الهی و دعای خير ما را می جويد .
اگر برای آنها برکت و آمرزش بطلبيم , ديگر آزارمان نمی دهند .از زندگيمان بيرون می روند و خير
و صلاحشان را جای ديگر می يابند .
در شهری کوچک دادگاهی علنی مشغول محاکمه متهمی بود . وکيل مدافع شاهدی را به دادگاه احضار کرد .
وکيل از شاهد که پيرزنی بسيار فرتوت بود پرسيد : خانم آيا مرا می شناسيد ؟
پيرزن در پاسخ گفت : بله از وقتی کودک بودی می شناسمت و تو مرا خيلی نااميد کردی زيرا دروغگو هستی
سر مردم از جمله همسرت کلاه گذاشته ای و پشت سر ديگران حرف می زنی وبه خاطر پول دست به هر کار
خلافی می زنی .
وکيل به پيرزن با تعجب نگريست و به دادستان اشاره کرد و گفت : او را هم می شناسی ؟
پيرزن مجددا شروع کرد و گفت : البته که می شناسم من زمانی که کودک بود پرستارش بودم , او هم آدم خوبی
از آب در نيامد , تنبل و کلاهبردار است و از قوانين جهت منافع خويش استفاده می کند .
که در اين لحظه قاضی با چکش خود به روی ميز زد و مردم را که با صدای بلند می خنديدند به سکوت دعوت
کرد و سپس وکيل مدافع و دادستان را فراخواند آنگاه آرام و آهسته گفت : اگر هر کدام از شما دو نفر اين
سوال را در مورد من از اين پيرزن بپرسيد بی معطلی شما را به زندان می فرستم .
ما ايرانيان در ميهن خود غريب هستيم , برای اينکه تاريخ تمدن کشورمان را نمی شناسيم و اطلاعات ما راجع
به تاريخ باستان وطنمان از حدود چند تاريخ کلاسيک که همه ناقص و گنگ است تجاوز نمی کند . در تاريخ
کلاسيک ما قبل از هخامنشيان يک فضای مجهول وجود دارد مانند چاهی عميق که چيزی در آن پيدا نيست
وقتی هم به تاريخ بعد از آن می رسيم و می خواهيم چيزی بفهميم ضعف های بزرگ بوجود می آيد . مثلا در
دوره سلطنت پادشاهان اشکانی که چند قرن طول کشيده مبهمات زيادی به وجود آمده و چيزهايی گفته شده
که غلط می باشد در صورتيکه آن پادشاهان بزرگ که همه ايرانی بودند از مشرق تا مغرب حکومت می کردند
ودر آن زمان می توانستند ارتش های سيصد هزار نفری بسيج کنند . تاريخی که ما ايرانيان در دست داريم مانند کالبد مرده است و به همين جهت کسی علاقه ای به خواندن آن ندارد مگر استادانی که آن را تدريس می کنند
و به خاطر شغل خود مجبورند آن را بخوانند . در تاريخ ايران باستان اثری از اکتشافات و نوشته های باستان شناسان ايرانی نمی توان يافت در صورتيکه تنها از تخت جمشيد بيش از شانزده هزار کتيبه به دست آمده که
همه را خوانده اند و اين اکتشافات در دنيای امروز , غوغا به را انداخته چرا که آشکار شده که سهم ملت ايران
در تمدن جهان به قدری است که بدون اغراق و خود پرستی بايد بگوييم که دنيا در آن زمان هر چه داشت از ايران
داشت و اين حقيقت را بايد به همه ايرانيان از جمله جوانان گفت تا تصور نکنند که ما مرهون تمدن مغرب زمين
بوديم .
هنگامی که خدای متعال به کار خلقت آدم رسيد فرمود : من بشری از گل می آفرينم و خانه ای در آن می سازم که در آن گنج معرفت تعبيه کنم . پس جبرئيل را فرمود که برو از روی زمين يک مشت خاک بياور .
جبرئيل رفت . اما خاک او را سوگند داد که به عزت و ذوالجلالی حق , مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تـــاب
نمی آورم . جبرئيل به سوی پروردگار بازگشت و گفت : خداوندا تو داناتری , خاک تن در نمی دهد .
به ترتيب ميکائيل و اسرافيل هم رفتند وخاک همچنان سوگند داد .
در آخر عزرائيل رفت و به اکراه و اجبار يک مشت خاک از روی زمين برگرفت پس از آن با بخشش خداوندی باران
عشق برخاک آدم باريد و خاک را گل کرد و با دست قدرت خداوندی از گل دل ساخت .
خداوند حق تعالی در هر ذره از آن گل دلی تعبيه کرد و آن را با توجه پرورش داد و به ملائکه فرمود : شما در گل
منگريد , در دل بنگريد که جايگاه عشق است و به خاطر کيميای عشق انسان اشرف مخلوقات شد.
خدايا ! به هر کس که دوست می داری بياموز که عشق از زندگی کردن بهتر است وبه هر که دوست تر می داری
بچشان که دوست داشتن از عشق برتر .
ای انسان
هرکه باشی واز هرکجا بيايی
زيرا می دانم خواهی آمد
من کورش هستم
که برای پارسی ها اين دولت وسيع را بنا کرده ام
بدين مشتی خاک که تن مرا پوشانده
رشک مبر
کــــــــورش کبير
بزرگ شده ای
اما حسی وحالی از آن در خودت نمی بينی
پکر می شوی
دل و دماغ حرف زدن و خنديدن نداری
خودت را پرت از ماجرا می بينی
انگار توی جزيره
سرگردان هستی
اگر نامه بنويسی ويا با خودت حرف بزنی
که می گويند , ديوانه ای
يا ظاهرت را طوری بسازی که ديگران را به حسرت ويا تحسين و شگفتی وادار کنی,
مانده ای که چکار کنی
شايد بايد خودت را طوری از چشم ديگران بپوشانی که نتوانند- دست کم – رو در رويت
چيزی بگويند
مانده ای که جواني ات را کجا برداری و فرار کنی
آهای پدر و مادر ها
آهای بزرگترها
کجائيد
حرفی بزنيد
حرفی که از جنس لطافت های آفريده خالق است .
شايد اين طوری کمی آرام گيريم .
خداوندا !
آرامشی عطا فرما تا بپذيرم .
آنچه را که نمی توانم تغيير دهم .
شهامتی ده تا تغيير دهم آنچه می توانم
و دانشی که تفاوت اين دو را ببينم .
باتشکر از لينا لونا