تبليغاتX
وحید میرزایی
دوست من سلام

اين يکی : امان از دست آدمها اون يکی: چی شده که از دست آدمها دادت سر به فلک گذاشته و هوارت گوشمان را کر کرده نکنه باز هم دلت رو شکوندن يا اينکه ..... اين يکی : نمی دونم آدميزاد چطور موجوديه ؟ اون يکی : ( باخنده ) : اشرف مخلوقات . اين يکی : کاش آدمها می دونستن اشرف مخلوق بودن يعنی چه ؟ اون يکی : می دونم دلت از چی پره از اينکه آدمها يادشون رفته که دو روز بيشتر توی اين دنيا نيستن يه روز گذشته ها بود که گذشت يه روز هم امروز است که داريم می گذرونيمش فردا و هم نمی دونيم که هستيم يا نيستيم اين يکی : آدم ها وقتی به هم می رسن می خوان کنار هم بشينن ودو کلوم حرف حساب بزنن يا اينکه حال و احوال هم رو بپرسن يادشون به دشمنی هاشون می افته کينه ها شون تازه می شه اون وقته که جنگ و دعواها شروع می شه دوره خوبی ها و محبت ها دوره کنار هم بودن ها قهقه ها و شادی ها هم گذشته می دونستی ؟ اون دوستهای قديمی کوچه های خاکی شهر اون خونه های با صفا که يه حوض کوچيک با ماهی های قرمز داشت خونه ای که يه آقا بزرگ با محبت , بايه خانم بزرگ مهربون داشت خونه ای که عصر تا عصر صدای خنده و شادی بچه ها آدميزاد رو به وجد می آورد سرو صدای برادرها , خواهر ها , عروس ها و دامادهای محله رو خبر می کرد جای خودش رو به قفس های چهل و پنج متری داده با يه دنيا سکوت و تنهايی با يه عالمه خستگی و کسالت زمان می گذره يعنی عمر آدم هست که مثل بهار زود می آد و ميره , سال بعد بهار می آد ولی عمر آدم نه فقط خاطره های سال های گذشته هست که برای آدميزاد باقی می مونه , الان از اون همه محبت و مهربونی و صفا ی قديم فقط خاطره هاش هست که تو ذهن من و تو باقی مونده تو ذهن خيلی ها هم اين خاطره ها نمونده ولی يه زمونی می رسه همه آه می کشن و می گن : چه زود گذشت چقدر زود ..........
نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 12:24 | لینک  | 

آدم ها مثل كتاب هستند .

-          بعضي از آدم ها جلد زركوب دارند بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك و بعضي جلد ندارند .

-          بعضي از آدم ها با كاغذ كاهي و نامرغوب چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي .

-          بعضي از آدم ها ترجمه شده اند و بعضي تفسير مي شوند .

-          بعضي از آدم ها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها فتوكپي آدمي ديگرند .

-          بعضي از آدم ها داراي صفحات سياه و سفيدند و بعضي از آدم ها صفحات رنگي و جذاب دارند .

-          بعضي از آدم ها تيتر دارند و فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشته اند حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است .

-          بعضي از آدم ها قيمت روي جلد دارند : بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند .

-          بعضي از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند .

-          بعضي از آدم ها را بايد جلد گرفت ، بعضي از آدم ها را مي شود توي جيب گذاشت و بعضي ها را توي كيف .

-          بعضي از آدم ها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا مي شوند . بعضي از آدم ها فقط جدول سرگرمي و بعضي ها معلومات عمومي هستند .

-          بعضي از آدم ها  خط خوردگي و خط زدگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي فراوان دارند .

-          از روي بعضي از آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي آدم ها بايد جريمه نوشت .

-          بعضي از آدم ها را بايد چند بار خواند تا معني آن را بفهمي . 

-          بعضي از آدم ها را بايد نخوانده دور انداخت .

 

به نظر شما آدم ها مثل كتاب نيستند ؟ !

 

باتشکر از استاد عبيدانی

نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 12:49 | لینک  | 

گرانبهاترين دارايی انسان , زندگی اوست .

اما بسياری از ما آن را به جستجوی چيز هايی که فاقد ارزش واقعی هستند

برباد می دهيم

متبرک کسی است که زندگی اش را به خدا اختصاص می دهد و خدمتگذار بندگان

رنجيده خدا می شود .

نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 13:8 | لینک  | 

گاهی دلم برای شعر عاشقانه تنگ می شود :

اين هم برای عاشقان !

يک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را

نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 11:52 | لینک  | 

همه می خواهند بشريت را عوض کنند, دريغا ! هيچ کس در اين انديشه نيست که

خود را عوض کند .

نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 12:48 | لینک  | 

می آيم .

کنار گفتگويی تازه

تمام روياهايت را بيدار می کنم

و آهسته زير لب می گويم :

فردا ,

بارون می آد .

باتشکر از برزخ

نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 12:51 | لینک  | 

آن روز , امروز است .

زمان , حال است .

مکان , اينجاست .

هر کار نيکی که می خواهی انجام دهی , همين جا و اکنون به آن عمل کن .

منتظر فردا مشو .

روزی خواهد رسيد که فردايش را نخواهيم ديد .

نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 12:51 | لینک  | 

زمان غنی ترين گنجينه هاست . پس مراقب هر لحظه باشيد. آن را به نيکی و با خرد به کار گيريد. روزی که دست برادری را نگرفته ايد و يا باری از دوش کسی در راه دشوار زندگی بر نگرفته ايد. بی ترديد روزی از دست رفته است .
نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 13:36 | لینک  | 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد : می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستيد , اما من به اين

کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟

خداوند پاسخ داد : از ميان بسياری فرشتگان , من يکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تــو

نگهداری خواهد کرد

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود يا نه .کودک گفت : اينجا در بهشت من هيچ کاری جز خنديدن و آوازخواندن ندارم و اينها برای شادی من کافی است .

خداوند لبخند زد : فرشته ی تو برايت آوازخواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس

خواهی کرد و شاد خواهی بود .

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گويند , وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته ی تو , زيبا ترين و شيرين ترين واژه هايی را که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .

کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم , چه کنم ؟

خداوند برای اين سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دستهايت را کنار هم می گذارد و به تو ياد می دهد که چگونه دعا کنی .

کودک سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام که در زمين انسانهای بد هم زندگی می کنند , چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟

خداوند فرمود : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد , حتی اگر به قيمت جانش تمام شود .

کودک با نگرانی ادامه داد : اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمی توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود .

خداوند  لبخند زد و فرمود : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و راه بازگشت نزد مرا به تو آموزش خواهد داد .

در آن هنگام بهشت آرام بود .

اما صدايی از زمين شنيده می شد . کودک می دانست که به زودی بايد سفرش را آغاز کند ؛ به آرامی سوالی ديگر پرسيد : خدايا ! اگر بايد بروم , لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد !

خداوند شانه او را نوازش کرد و فرمود : نام فرشته ات آسان است , به راحتی می توانی او را مـــــــــادر صدا کنی .

نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 12:42 | لینک  | 

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دين را دوست دارم ولی از کشيش ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم

پس هستم

اينچنين می گذرد روزگارمن

ولی چه افسوس روز را دوست دارم و از روزگار می ترسم

من اينجا از نوازش نيز چو آزار می ترسم

نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 13:21 | لینک  | 

بجز عشق و دوستی

هرچيزی زنگاری بر روحتان

بر جای خواهد گذاشت.

باتشکر از لينا لونا        

نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 14:12 | لینک  |