آدم ها مثل كتاب هستند .
- بعضي از آدم ها جلد زركوب دارند بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك و بعضي جلد ندارند .
- بعضي از آدم ها با كاغذ كاهي و نامرغوب چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي .
- بعضي از آدم ها ترجمه شده اند و بعضي تفسير مي شوند .
- بعضي از آدم ها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها فتوكپي آدمي ديگرند .
- بعضي از آدم ها داراي صفحات سياه و سفيدند و بعضي از آدم ها صفحات رنگي و جذاب دارند .
- بعضي از آدم ها تيتر دارند و فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشته اند حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است .
- بعضي از آدم ها قيمت روي جلد دارند : بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند .
- بعضي از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند .
- بعضي از آدم ها را بايد جلد گرفت ، بعضي از آدم ها را مي شود توي جيب گذاشت و بعضي ها را توي كيف .
- بعضي از آدم ها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا مي شوند . بعضي از آدم ها فقط جدول سرگرمي و بعضي ها معلومات عمومي هستند .
- بعضي از آدم ها خط خوردگي و خط زدگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي فراوان دارند .
- از روي بعضي از آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي آدم ها بايد جريمه نوشت .
- بعضي از آدم ها را بايد چند بار خواند تا معني آن را بفهمي .
- بعضي از آدم ها را بايد نخوانده دور انداخت .
به نظر شما آدم ها مثل كتاب نيستند ؟ !
باتشکر از استاد عبيدانی
گرانبهاترين دارايی انسان , زندگی اوست .
اما بسياری از ما آن را به جستجوی چيز هايی که فاقد ارزش واقعی هستند
برباد می دهيم
متبرک کسی است که زندگی اش را به خدا اختصاص می دهد و خدمتگذار بندگان
رنجيده خدا می شود .
گاهی دلم برای شعر عاشقانه تنگ می شود :
اين هم برای عاشقان !
يک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را
همه می خواهند بشريت را عوض کنند, دريغا ! هيچ کس در اين انديشه نيست که
خود را عوض کند .
می آيم .
کنار گفتگويی تازه
تمام روياهايت را بيدار می کنم
و آهسته زير لب می گويم :
فردا ,
بارون می آد .
باتشکر از برزخ
آن روز , امروز است .
زمان , حال است .
مکان , اينجاست .
هر کار نيکی که می خواهی انجام دهی , همين جا و اکنون به آن عمل کن .
منتظر فردا مشو .
روزی خواهد رسيد که فردايش را نخواهيم ديد .
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد : می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستيد , اما من به اين
کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟
خداوند پاسخ داد : از ميان بسياری فرشتگان , من يکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تــو
نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود يا نه .کودک گفت : اينجا در بهشت من هيچ کاری جز خنديدن و آوازخواندن ندارم و اينها برای شادی من کافی است .
خداوند لبخند زد : فرشته ی تو برايت آوازخواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس
خواهی کرد و شاد خواهی بود .
کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گويند , وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته ی تو , زيبا ترين و شيرين ترين واژه هايی را که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .
کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم , چه کنم ؟
خداوند برای اين سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دستهايت را کنار هم می گذارد و به تو ياد می دهد که چگونه دعا کنی .
کودک سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام که در زمين انسانهای بد هم زندگی می کنند , چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟
خداوند فرمود : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد , حتی اگر به قيمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد : اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمی توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود .
خداوند لبخند زد و فرمود : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و راه بازگشت نزد مرا به تو آموزش خواهد داد .
در آن هنگام بهشت آرام بود .
اما صدايی از زمين شنيده می شد . کودک می دانست که به زودی بايد سفرش را آغاز کند ؛ به آرامی سوالی ديگر پرسيد : خدايا ! اگر بايد بروم , لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد !
خداوند شانه او را نوازش کرد و فرمود : نام فرشته ات آسان است , به راحتی می توانی او را مـــــــــادر صدا کنی .
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دين را دوست دارم ولی از کشيش ها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم
پس هستم
اينچنين می گذرد روزگارمن
ولی چه افسوس روز را دوست دارم و از روزگار می ترسم
من اينجا از نوازش نيز چو آزار می ترسم
بجز عشق و دوستی
هرچيزی زنگاری بر روحتان
بر جای خواهد گذاشت.
باتشکر از لينا لونا
