تبليغاتX
وحید میرزایی
دوست من سلام

کسی هست در اين شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غريبانه به راهت مبادا که نيايی
نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 13:22 | لینک  | 

خدايا چه چيز را به تو تقديم کنم ؟ عمرم را ؟ هستی ام را ؟ دارايی ام را ؟ اما اينها کافی نيست خدايا مرا بياموز تا بيشتر به تو عشق ورزم مرا بياموز که ترا عشق ورزم و مجنون تو شوم .
نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 14:14 | لینک  | 

برای اعتراف به کليسا خواهم رفت

روبروی علفهای کهنه خواهم ايستاد

اعتراف خواهم کرد

بخشيده خواهم شد

علفها پيوسته با خدا سخن می گويند

نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 14:17 | لینک  | 

تمام راز سفر فقط خواب يک ستاره بود من را خانه ام را گم کرده ام ...... با تشکر از برزخ
نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 13:29 | لینک  | 

ای سرزمين خواب , ای دشتهای پاک,  ای چشمه ها , ای لاله های ناب

 

باور کنم که آفتاب به غربت نمی رسد؟!!!

 

باور کنم که مهتاب پايين نمی رود؟!!!

 

در باور شماست که اين جسم خسته ام  , تنها شکوفه ايست که خزانش نمی رسد؟!!!

 

من باورم به غريبی در پشت کوچه هاست

 

                                 دل خاطرش به گناه ناکرده در خفاست

 

من خستگی به تنم خنجر شکسته است

 

                                دل آفتاب و آسمان باور نکرده است

 

من باورم به اسيری در پای چوب دار

 

                               دل خاطرش به غربت آهنگ ناله ها

 

من باورم به فروغی تنها به زير خاک

 

                               دل خاطرش به بهاری در انتهای ناب

 

اکنون ستاره بختم خاموش می شود

 

                                      دل خاطرش به شروعی ديگر فتاده است.....

 

با تشکر از برزخ

 

 

 

نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 12:39 | لینک  | 

کاش می توانستم ای کاش می توانستم اين خلق بيشمار را گرد حباب خاک بچرخانم تا بدانند خورشيدشان کجاست و باورم کنند . با تشکر از برزخ
نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 13:31 | لینک  | 

گرانبهاترين گنجينه زندگی قلبی عاشق است که به همه ( دوست , دشمن ) عشق می ورزد .

نوشته شده توسط وحید میرزایی در ساعت 12:23 | لینک  |