برای اعتراف به کليسا خواهم رفت
روبروی علفهای کهنه خواهم ايستاد
اعتراف خواهم کرد
بخشيده خواهم شد
علفها پيوسته با خدا سخن می گويند
ای سرزمين خواب , ای دشتهای پاک, ای چشمه ها , ای لاله های ناب
باور کنم که آفتاب به غربت نمی رسد؟!!!
باور کنم که مهتاب پايين نمی رود؟!!!
در باور شماست که اين جسم خسته ام , تنها شکوفه ايست که خزانش نمی رسد؟!!!
من باورم به غريبی در پشت کوچه هاست
دل خاطرش به گناه ناکرده در خفاست
من خستگی به تنم خنجر شکسته است
دل آفتاب و آسمان باور نکرده است
من باورم به اسيری در پای چوب دار
دل خاطرش به غربت آهنگ ناله ها
من باورم به فروغی تنها به زير خاک
دل خاطرش به بهاری در انتهای ناب
اکنون ستاره بختم خاموش می شود
دل خاطرش به شروعی ديگر فتاده است.....
با تشکر از برزخ
گرانبهاترين گنجينه زندگی قلبی عاشق است که به همه ( دوست , دشمن ) عشق می ورزد .
